دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم،از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

دیشب در جاده های سکوت در ایستگاه عشق هر چه منتظر ماندم ، کسی برای لمس تنهاییم توقف نکرد و من تنهاتر از همیشه به خانه بر گشتم . . .

دو چشمت طرحی از باغ بهشته ، جدا از تو برام دنیا چه زشته ، تو آنجا بی منو من بی تو اینجا ، چه باید کرد کار سرنوشته…

هیچ کس تنهائیم را حس نکرد ، برکه طوفانیم را حس نکرد ،

او که سامان غزل هایم از اوست ، بی سر و سامانیم را حس نکرد . . .

شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب/ من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم.

گفتی دوست دارم! گفتم به اندازه چی؟ گفتی به اندازه اسمان

گفتم: به وسعت همان؟ گفتی: دریا

گفتم: به عمق همین؟ گفتی به عمق دلم که بزرگتر از هر دریایی است.

حالا که مدت ها گذشته می بینم دلت واقعا عمق دارد چون چند نفر دیگه هم بعد از من امده اند و هنوز هم جا دارد.

او حالا میگوید زندگی پوچ و بیهوده است،

اما یادش رفته که به من گفته بود: تو همه ی زندگی منی....

 

ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پيامي نمي دهد چرا ترکش نمي کني؟ به ماه نگاهي کردم و گفتم آيا آسمان تو را ترک مي کند زماني که نمي درخشي؟

تو یادت نیست ولی من خوب به یاد دارم که برای داشتنت ٬

دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت...

آرزو کردم میان بی کسی های دلم/لااقل یادم به قلبت تا ابد مهمان شود

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 12:5  توسط گل یاس  |